تبلیغات
انجمن علمی «علم اطلاعات و دانش شناسی» دانشگاه رازی کرمانشاه - تقی کتابدار
انجمن علمی «علم اطلاعات و دانش شناسی» دانشگاه رازی کرمانشاه
تاریخ : سه شنبه هشتم آذرماه سال 1390

در یکی از روستاهای دور افتاده کشور نوجوانی به نام تقی وجود داشت که همیشه دلش می خواست مهندس شود. در امتحان کنکور شرکت کرده بود و منتظر جواب نهایی بود.

جوابها رسیده بود و تقی کتابدار شده بود. سرو صدای زیادی در ده بپا شده بود.

هر کسی به اقا تقی چیزی می گفت.

نقی مهندس ده زد زیر خنده و گفت خاک بر سرت این رشته بود که قبول شدی. اگه مش ماشاا.. ده رو هم تو کتابخانه بزاری میتونه کتابخونه رو اداره کنه. زری خانوم دختر خاله تقی که قرار بود با هم ازدواج کنن تهدیدش کرد که اگه بخواد این رشته رو ادامه بده از ازداواج باش منصرف میشه و گفت یا من یا کتابداری.

صیف الله کشاورز ده که خواست از قافله عقب نمونه گفت تقی جان بیا اینجا و وردست خودم کار کن. آخه اگه دکتر میشدی یه چیزی؟؟ کتابداری!! هه هه هه ههههههه!!!!!!

محسن برادرزاده تقی که خیلی شوخ طبع بود گفت آخه مرتب کردن کتابها چه نیازی به درس و دانشگاه داره. من هم میتونم این کارو انجام بدم.

صدای چوپان ده از دور شنیده میشد. نزدیک و نزدیکتر شد و گفت: برا چی اینجا جمع شدید . یهو زد زیر خنده و گفت نکنه در مورد تقی و کتابداری حرف میزنید...به تقی بگید تو این ده کی کتاب میخونه که حالا تو بشی کتابدارش؟  از قول من به تقی بگید بیا راه رسم گله داری رو یادش بدم تا بتونه پول و پله ای دست و پا کنه. چوپان درحالی که قهقهه می زد از جمع دور شد.

کدخدای ده که تقریبا تمام بچه هاش دانشگاهی بودن، گفت: تقی جان تو کتابخانه کتابهای مناسبی وجود ندارد. بچه های من هر کتابی که میخوان میرن از کتابفروشی میخرن. همش کتابهای بدرد نخور میارن.

تقی که چند روز دیگه باید به خدمت سربازی اعزام میشد با خودش فکر کرد که اگه کتابدار نشه باید به سربازی بره. به خاطر همین از قید دختر خالش گذشت و حرفای اهالی محل رو پشت گوش گذاشت و راهی دانشگاه شد

چند روز اول برای تقی خوب بود. کم کم احساس حقارت بش دست داده بود و وقتی با دانشجوبان رشته های دیگه حرف می زد، همان حرفهای اهالی ده برایش تداعی می شد و از همه بدتر یاد دختر خاله ی از دست دادش می افتاد.

کم کم برای تقی تمسخر و ریشخند دانشجوها عادت شده بود. با بچه های ترم بالایی همصحبت شد. اونا بیشتر از اینکه از خود رشته بنالند از اسم رشته می نالیدند. زهرا گفت ما هر چه بدبختی داریم از این اسم نامبارکه. لیلا گفت ما مهندسیم بزار هر کی هر چه میخواد بگه.. خدیجه با حالتی اندیشمندانه گفت خب بچه ها مشکل رشته ما اسم نیست ما ماهیت رشته خود را نشناختیم و هنوز از فلسفه وجودی خود خبر نداریم.

علی تنها پسر کلاس گفت آخه ما چرا باید فیزیک و شیمی ریاضی بخونیم. مریم گفت قانون سوم نیوتون میگه تا کتابی رو کسی سفارش نده کتاب برای کسی فرستاده نمیشه.

تقی که فقط به حرفای سال بالایی ها گوش میداد کم کم داشت گیج می شد

سرکلاس درس رفت استادا می گفتند رشته ما از بهترینهاست. کسی قدر رشته ما رو نمیدونه.. شما بهترینید.. شما می تونید دکتر بشید و حرفایی از این دست.....

چهار ترم از دوره کارشناسی تقی به همین منوال گذشت تازه تقی تصمیم گرفته بود که کتابدار بشه.

چندتا از همکلاسی های تقی تغییر رشته دادن. بعضی هاشون که موندن دچار افت شدید تحصیلی شدن، بعضی هاشون افسرده و غمگین شدند و دچار بیماریهای روحی روانی شدن.

حالا تقی دکتری کتابداری داره و در یکی از دانشگاه های بزرگ مشغول تدریسه. دانشجوهای تقی همیشه باش درد و دل می کنن و خاطرات دانشجویی تقی رو دوباره براش زنده می کنن.

تقی استاد تمام شده و آرزوش اینه که دانشجوهای کتابداری و به قول خودش مهندسین اطلاعات با عشق و علاقه به این رشته وارد بشن و بتونن به جامعه کمک کنن...

راستی دختر خاله تقی که یادتونه زری خانوم رو میگم از ازدواج نکردن با تقی بشدت پشیمان است.




طبقه بندی: سرگرمی، 
ارسال توسط سمانه مثنوی
موضوعات
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
نویسندگان
آمار سایت